ميدونم که با تو بودن يه هواي ديگه داره *اين دل عاشق و تنها طاقت دوري نداره
.
.
.
لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود.
من اسم این لحظه ها را “همیشه” گذاشته ام
من نميــ خوامــ تنها باشمــ تنهـاي اين زمان باشمــ ..
نميــ خوامــ بيـــ وفا باشمــ نميــ خوامــ بيــ پـنــاه باشمــ ..
ميــ خوامــ برمــ يه راه دور .. ميـــ خوامـــ برمـــ بهـ اون زمون ..
به زموناي دوره دور ..به يهـ دنياي جور با جور ..
ميـــ خوامــ فراموشتــ كنمــ اما نميشه اي دلمــ ..
نميـــ دونمــ چكار كنمــ كه ديگه يادت نكنمــ ..
ميــ خوامــ فراموشتــ كنمــ ترکـ روح و جسمت كنمــ ..
اما ميــــ ترسمــ نشه كه از قلبم بيرونتـــ كنمــ ...
توهیچوقت ازمن دور نشو اما بزار من دور باشمــ ..
چون تو خودت خوب میدونیـــ نمیتونمــ ترکت کنمــ ..
ميــ خوامــ فراموشتــ كنمــ اما نمیتونمــ گلمــ ..
ميــ خوامــ فراموشتــ كنمــ اما نمیشه ای دلمــ ..
.
شب و روزم خلاصه شده در "تنهایی،غصه و حسرت نبودنت"
چقدر سخته وقتی بدونی مهم نیستی،بدونی دلت دیگه ارزش نداره
بدونی دیگه بدون و نبودنت مهم نیست
و صدای شکسته شدن دلتو با گوشای خودت بشنوی
دلم واسه گذشته خودم،واسه بچگیام ...
واسه اون روزا که نمیدونستم زندگی چیه خیلی تنگه ...
اونقدر تنگ که دلم میخواد یه گوشه بشینم
و همش زار بزنم بگم خدایا چرا من از بین همه ی بندهات؟!!!
از وقتی دلم مرد دیگه خنده واسم معنایی نداره،
تظاهر به خندیدن فقط واسه اینکه کسی غم تو چشمامو نفهمه
انگار تو این دنیا دیواری کوتاه تر از دیوار ما پیدا نمیشه ...
خدایا خسته شدم،بریدم ...
شاید فراموشت شده،شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثله من به فکر اون خاطره ها
شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها
بگو تو هم خسته شدی مثله من از فاصله ها
با هر قدم برداشتنت فاصله بینمون نشست
لحظه ای که بستی در رو شنیدی قلب من شکست
یادت میاد که من کیم؟همون که میمیره برات
همونی که دل نداره برگی بیفته سر راهت
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثله خالکوبی شدی تو تک،تک خاطراه هام
از کی داری تو دور میشی از من که میمیرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر راهت
بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغتو
دارم حسودی میکنم به آینه ی اتاق تو
کاش جای اون آینه بودم هر روز تورو می دیدمت
اگر که بالشت بودم هر لحظه میبوسیدمت
تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه
یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو
در پی آن نگاه های بلند ،
حسرتی ماند و
آه های بلند!
از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد
عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است
گفتمش بی تو دلم میمیرد
گفت با خاطره ها خلوت کن گفتمش خنده به لب میمیرد گفت با خون جگر عادت کن گفتمش با که دلم خوش باشد گفت غم را به دلت دعوت کن گفتمش راز دلم را چه کنم گفت با سنگ دلم صحبت کن
ای اشک ای رفیق غم های من
ای اشک ای مرهم احساس من
ای اشک ای شقایق صبحگاه دلم
ای اشک ای پاکترین حرف من
ای اشک ای مروارید دریای قلبم
ای اشک ای فریاد احساس سوخته من
ای اشک ای طبیب این بغض و اه من
ای اشک ای رنگ صورت سرخ من
ای اشک ای رفیق تنهایی و سکوت من
ای اشک ای امیر قلب من
ای اشک ای یادگار غصه های بی پایان
ای اشک ای اخرین حرف من

وقتی که گِریم می گیره
دلم می گه مبارکه
قدر اشکاتـــو بدون
هنوز چشات بی کلکه
وقتی که گِریم می گیره
یه آسمون بارونی ام
امّا به کی بگم خدا

دلم تنهاست٬ دلگیرم٬همش حس میکنم دارم بدون عشق می میرم....
دلم تنهاست مجبورم فراموشت کنم حالا که از چشمای تو دورم....
تومیدونی توخیلی وقته میدونی نمی فهمی چه بی اندازه بی رحمی....
تو میدونی نفس گیره هوای بی تو بودن سخت و دلگیره....
تو میدونی چقدر شومه هوای خونه ی من که ازدوری تو محرومه....
تو میدونی تو خیلی وقته میدونی نمی فهمی که بی اندازه بی رحمی...
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم ،
و یا با آرزو هایم فقط خود را پسندیدم ،
گناهم را ببخش
اگر از دست من در خلوت خود گریه كردی ،
اگر بد كردم و هرگز به روی خود نیاوردی ،
گناهم را ببخش اگر تومهربان بودی
ومن نامهربان بودم ،
برای دیگران سبز برای تو خزان بودم
، گناهم را ببخش...
منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم
منو بخشیدی و من چشمامو بستم
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم
یه عمریه دوستت دارم پنهونی
هیچوقت نشد بپرسم كه مجنونی
دلم می خواد بگم كه دیوونتم
اسیر اون چشمای بی غرورتم
هر جا می رم حرف تویه
یاد تو صاحب خونه ی دل های همه
ای كاش می شد می فهمیدی عاشقتم
چند ساله كه به یاد نگات زنده ام
كاسه صبرم دیگه لبریز شده
می خوام بدونی كه قلبم غمگین شده
تقدیم به تنها کسم آنکه دوری اش غمم
خانه اش قلبم و فراموشی اش مرگم است
کسی که تلالو عشق پاک و آسمانیش
بر بند بند وجودم تابید
و یادش تا آخرین بازدم جانم
در قطره قطره ی خونم باقیست
تا حالا این حس رو تجربه کردی..
دیدی که چه حس قشنگیه...
تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی
باشی...
تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم...
تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی...
تا حالا شبها وقتی همه خوابن تو خلوت خودت
به خاطر وجود کسی گریه کردي...
تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی...
آره!! ؟؟؟
به این میگن عشق...!!!
حس قشنگیه! نه؟
.
بازم اومدم . این دفعه خیلی دلم گرفته
گفتم چی کار کنم چی کار نکنم یاد وبلاگم افتادم
بازم از دوستانی که هنوز بهم سر می زنن
وما رو فراموش نکردن کمال تشکر رو دارم
وای موندم توی کار این مردم این مردمی
که ادعا می کنن ُاین مردمی که فقط اسم هستن
همه کاری براشون می کنی
وقتی احساس تو براشون بازگو می کنی
برمی گردن بهت می گن دروغگو
دلم از دستشون پره دلم ازشون پره
که خیلی راحت می برنت زیر سوال
دلم شکست از دستشون
اول سالی چه گناهی کردم
ای خدا !!!
دلمممممممممممممممم پره خیلی هم پره
ماگذشتیم وگذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای به حال دگران

امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم
کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند
تا بدانی که بی تو چه میکشم
کاش قاصدک به تو میگفت که در غیاب تو
رودی از اشک به راه انداخته ام
کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من
به تو این پیغام را می رساند که:
امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته
در حال فرو ریختن است

تنها زیر باران قدم نزن، میترسم تو هم مثل من دق کنی

امروز دوباره دلم آلبوم خاطراتتو ورق می زد
همش به یاد اون روزا خودش رو سرزنش می كرد
امروز دوباره كوه غم اومد تو خونه ی دلم
بازم دوباره یاد تو اومد توی رویاهای من
امروز دوباره گل های باغچه رو چیدم برا تو
تویی كه عمرت بودمو غرورو عشقی برا تو
حسرت دیدن چشمات داره دیوونم می كنه
حسرت اون روزای خوب داره آوارم می كنه

چرا حس می کنم هستی کنارم
چرا این رفتنو باور ندارم
چرا گم میکنم روز و شبامو
چرا حس میکنم داری هوامو
چرا هستی میوون خواب و رویام
چرا پر می شی توو هرم نفسهام
دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم
می خوای بری تو رو به این ترانه می سپارم
ولی نرو،
نرو بمون
من خیسِ خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالشِ خیس خستگی هایم کن
شبی شاید
زخمهایم را زمین بگذارم
دنبال خودم ميگردم
ولي پيدا نميشم.
چه رسمي داره اين دنيا

يه وقتي همه پناهت ميشه نوشتن.
يه وقتي ديگه نوشتنم بهت پناه نمي ده.
خدايا من آدمم
از خاكم
نذار بارون و توفان اين روزگار گل آلودم كنه.
(گرچه گل آلود شدیم).
شاید دیگر ندیدنت تاروپودم را به هم نریزد
اما باز هم چیزی در قلبم فریاد میشود
کلمه به کلمه صدا میشوم
که تو را.....
این خاطره ی دختری است که از تلخی قهوه بیزار است
اما روزهایش طعم قهوه میدهند
تلخ تلخ
در هجوم خاطره ها
تمام وجودش سکوت میشود
که یادش نرود
که تورا
یادش نرود.....

من نیازم تو رو هر روز دیدنه...
از لبات دوست دارم شنیدنه...
نفست شعر بلند بودنه...
با تو بودن،بهترین شعرمنه...

تو بزرگی مث اون لحظه که بارون می زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه
تو مث خواب گل سرخی ، لطیفی مث خواب
من همون ام که اگه بی توباشه،جون می کنه
آنکه دلى براى دوست داشتن به ماداد،کاش صبرى هم براى دورى هاميداد..

خورشيد تابانم تويي
عشق پريشانم تويي
آبي آسمانم تويي
رنگ بي پايانم تويي
همدم تنهايي من ياد
چون که هستي ام تويي
وغمخوارم تويي
يار هميشگي من عشق
و دنيايم تويي
گر نباشي من نيستم
نام برادر: انتظار
نام دوست : بی خيال سلامبهونه قشنگ من برای زندگی
درد : سکوت
غزل : آه
دبيرستان : عاشقان
جرم : به دنيا آمدن
محکوم : به زنده ماندن
پلاک : بيکران
نشانی :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبٌت ،
خيابان آشنايي ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک
بيکران ، منزل چشم انتظارگی
مطمئن باش ، برو ...
ضربه ات کاری بود ، دل من سخت شکست ...
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود ...
و به این قلب یتیم
که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود ...
تو برو تا راحت تر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

هنوزم با تو ام ، اینجام ،
کنار تو بازم تنهام
تو هم هستی و هم نیستی ،
تو اوج بودنت ، تنهام
هنوزم با تو ام ، اینجام ،
ببین بارونییه چشمام
تموم غصه عالم ، یه جا ،
جمعه توی حرفام
نفس هام سرد و دلمردن ،
چقدر بی تابن این شبهام
هنوزم با تو ام ، اینجام ،
کنار تو بازم تنهام
تو هم هستی و هم نیستی ،
تو اوج بودنت ، تنهام
خودت هستی ولی انگار ،
دلت دیگه برا من نیست
توی افسون اون چشمات ،
دیگه جایی برا من نیست
برام روشن تر از روزه ،
دلت همرنگ با من نیست
هنوزم با تو ام ، اینجام
کنارتو بازم تنهام
میون عشق دریاییت ،
منم ماهی ، ولی انگار ،
به جای آب ، توی صحرام
هنوزم با تو ام ، اینجام
هنوزم با تو من تنهام
تو هم هستی و هم نیستی ،
تو اوج بودنت ، تنهام
آدمای با وفا و مهربون ، دروغ می گن
اونا که می گن تا همیشه دیوونتن
بزار بی پرده بگم که :
به شما دروغ می گن
اونا که میان به بهونه ی اومدن
از توی شهر قصه ها دروغ می گن
اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده
به تموم آسمونها
به خدا دروغ می گن
اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن
تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن
((تقديم به دست سردت که دست گرم منو رها کرد ))
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟ دل منو با رفتنت نمیشکنی؟ اجازه هست خیال کنم بازم میای میبینمت؟ با اون چشای مهربون دوباره چشمک میزنی؟ عشق فراموش کردنی نیست بلکه بخشیدنی است ... عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است ... عشق دیدنی نیست بلکه احساس کردنی است ... عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست ... بلکه عشق: صبر داشتن و ادامه دادن است

امشب ازون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شباست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
دلم گرفت از اسموون هم از زمین هم از زموون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخ بهت هر چی بگم
من به زمین و اسمون دست رفاقت نمیدم
از این همه در به دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای اسموون من

آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم
حتی یک لحظه نیز از راه
دور تو را ببینم...
عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم...
کاش همیشه در کنارم بودی
تا دلتنگی به سراغم نمی آمد...
کاش همیشه در کنارت بودم
تا هیچگاه دلم نمیگرفت...
هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ،
به آن آغوش مهربانت نیاز
دارم...
هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم...
کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی...
کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن
فرا میرسید و هیچگاه نیز
به پایان نمیرسید...
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
او که مادرم بود بی گمان
لحظه ایش را وقف من نکرد . . . چگونه از یک شبه مادر انتظار بخشایش لحظه هایش را داشته باشم ؟ ! آن که خون من بود در رگش رنگ چشم انتظار قلبمو ندید . . . هرگز از صدای گریه ی شبانه ام لحظه ای به عمق درد بی کسی م ره نبرد . . ببین دگر نمی شمارم . . مادر لحظه های نبودنت را به انگشتهای کوچکم . . وقت نیست از برای هیچکس به پای من . . قصه های قلب کوچکم ببین همه ته نشین شدند . . . پر شدم خدای من پر شدم از اینهمه نگفته ها . . ناجی ی دل غبار آلود من کیست ؟ . . . در کجای زمان ایستاده است . . . ؟ با نگاه خیره ام به دور دست دور رنگ دست های مهربان او را کشیده ام . . . شکل دستها و آغوش مادری تا به دامنش رها شوم از اینهمه ستم . . .